عطا ملك جوينى
770
تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسي )
جمله بعد از يك هفته حسن را بكشتند و جثّهء او بسوختند و طفلى دو سه از آن حسن دو دختر و پسرى ايشان را هم بسوختند و ركن الدّين خرشاه بهجاى پدر بنشست . حسن مازندرانى را در وقت كودكى لشكر مغول از مازندران برده بودند و در عراق از ميان لشكر گريخته بوده است و به ملك علاء الدّين رفته . امردى مليح بوده است . علاء الدّين چون او را بديده است دوست داشته است و به خود نزديك گردانيده پيش او محلّ اعتماد تمام شده بود و به غايت او را عزيز داشتى و گستاخ و مع هذا از جنون و بدخوئى پيوسته به تخيّلات و تعليلات او را رنجانيدى و مىزدى ضربهاى عنيف ؛ دندانهاى او بيشتر شكسته بود و از آلت ذكوريّت « 1 » او پارهاى بريده . چون ملتحى « 2 » شد و تا آخر كه سپيدى اندك در موى او اثر كرده بود هنوز منظور و محبوب او بود و او را بهجاى امردان و معشوقان داشتى . و يكى از زيردستان خود را كه محبوبهء او بود به زنى به حسن داده بود و با دو سه فرزند كه حسن از آن زن داشت زهره نداشتى كه بىاجازت علاء الدّين در خانهء خود رفتى يا با زن بخفتى . و علاء الدّين در مقاربت و مباشرت با زن حسن ازو تحاشى نكردى . و در رفع حاجات و انهاء حالات و ديگر مهمّات بلك در مصالح وزرا و كبار دولت علاء الدّين و تمامت اهالى مملكت او تقرّب به حسن كردندى ؛ چه غيرى با علاء الدّين چون او سخن به مباسطت نتوانستى گفت و به قول ديگرى كار چنانك به قول او گزارده شدى تمشيت نپذيرفتى . و بسيار بودى كه حسن به آنچ خواستى از خود بىاستطلاع رأى علاء الدّين پروانه دادى و حكمها كردى و تمامت به امضا مقرون بودى . و او را ازين مداخل كه ذكر رفت مال بسيار جمع شده بود كه از آن تمتّعى نتوانستى گرفتن و از علاء الدّين پنهان داشتى . و لباس او جامهء صوف و كرباس بد بودى ؛ اكثر اوقات كهنه و پاره شده . همچنانك از آن مخدوم مذموم او علاء الدّين كه او را در ملابس و مآكل و همه حالات به علاء الدّين متشبّه بايستى زيست و دائما با او در پى رمهء گوسفند مىرفتى پياده تا وقت تعزّز و تنعّم بر خرى نشستى . و اگر لباس بهتر پوشيدى يا علاء الدّين را خيالى افتادى كه او را مالى هست به ضربهاى عنيف و مطالبههاى شديد و مثلههاى شنيع مبتلا گشتى . بدين اسباب از علاء الدّين در دل او حقدها نشسته بود و غضبها به هم پيوسته و مردى مسلمان بود و با آنك سالها با علاء الدّين زندگانى گذاشت حبّ اسلام و بغض الحاد در ضمير و عقيدت او متمكّن بود . با بعضى مسلمانان كه در خدمت
--> ( 1 ) - « ذكورت » صحيح است ؛ ولى « ذكوريّت » جز در قاموس دزى در كتب لغت معتبره به نظر نرسيد و لابد از راه قياس بر « رجوليّت » و « طفوليّت » و امثالهم است . ( مص ) ( 2 ) - ملتحى : ريش درآورده .